لسان الملك سپهر
310
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
[ نامهء پيغمبر به خسرو ] « 1 » سال سى و هشتم سلطنت خسرو فرا رسيد و اين مطابق بود با سال ششم هجرت پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله از مكه به مدينه . و در اين سال آن حضرت نامهها به سلاطين اطراف جهان فرستاد و ايشان را به اسلام دعوت نمود - چنان كه تفصيل آن ان شاء اللّه تعالى در كتاب ثانى مرقوم خواهد شد - از جمله نامهاى به خسرو پرويز نگاشت و آن را به دست عبد اللّه ابن حذافة السّهمى به درگاه وى فرستاد و بر سر نامه نوشت : بسم اللّه الرّحمن الرّحيم من محمّد رسول اللّه الى برويز بن هرمز . امّا بعد فانّى احمد اللّه لا إله الّا هو الحىّ القيّوم الّذى ارسلنى بالحقّ بشيرا و نذيرا الى قوم غلبهم السّفه و سلب عقولهم و من يهد اللّه فلا مضلّ له و من يضلل فلا هادى له انّ اللّه بصير بالعباد ليس كمثله شىء و هو السّميع البصير امّا بعد فاسلم تسلم او ائذن بحرب من اللّه و رسوله و لم تعجزهما . چون عبد اللّه اين نامه به درگاه پرويز آورد و به دو مكشوف داشت او را خشم بگرفت و گفت : اين بندهء من كيست كه خويش را بر فراز نام من رسم كرده و آن نامه را بدريد و عبد اللّه را خوار كرده از پيش براند و منشورى به باذان نگاشت كه اين وقت سلطنت يمن داشت - چنان كه مذكور شد - و حكم داد كه دو تن مرد دانا به مدينه فرست تا اين مرد كه دعوى پيغمبرى كند به من نامه كرده بند بر نهند و به نزديك من آرند ، اگر سر از فرمان بتابد سپاهى در خور جنگ به سوى مدينه كوچ ده و آن بلده را در پاى پيل پست كن و سر آن مرد را از تن دور كرده به درگاه ما فرست . چون نامه به باذان رسيد ، دبير خود را كه بابويه نام داشت به اتفاق خرخسره كه نسب از عجم داشت روانهء مدينه فرمود و نامهء خسرو نيز بديشان داد و گفت : محمد صلّى اللّه عليه و آله را بگوئيد كه اگر به فرمان پرويز سر در نياورى بر من واجب شود كه سپاه به مدينه آورم و آن شهر را ويران كنم . و اين رسولان به مدينه آمد ، به نزديك پيغمبر شدند و پيغام باذان بگذاشتند . و ايشان موى زنخ سترده و سبلهاى دراز كرده داشتند ، آن حضرت فرمود : چرا
--> ( 1 ) . برابر صفحه 507 چاپ سنگى ، جلد دوم از كتاب اول .